زيادي خوبي كردم
رفتي نموندي با ما
آخر خط رسيده
دوسم نداري حالا
***
با رقيبم نشستي
گفتي همين كه هستي
رفتي و بي تفاوت
دل منو شكستي
*****
يه روزي بر ميگردي
وقتي كه خيلي ديره
خيال ميكردي قلبم
بدون تو ميميره
*****
خيال ميكردي هيچوقت
دست تو رونميشه
بازي ديگه تمومه
برو واسه هميشه
****
دلم گرفته از تو
از عاشقي حرف نزن
نوشته شده توسط شهاب
+ نوشته شده در دوشنبه دوم فروردین 1389ساعت 15:42  توسط !!!
|
نوشته شده توسط محمد رضا
+ نوشته شده در یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 18:19  توسط !!!
|
دوستم نداشت دروغ ميگفت هر بار که بسراغم می آمد با گريه ميگفتم راستش را بگو اگر مهر به ديگری داری ترا می بخشم . و باز خنده ای ميکرد و ميگفت جز تو مهر به کسی ندارم. تا اينکه يکروز با گريه بسراغم آمد . گفت مرا ببخش به تو دروغ گفتم . دل بديگری دارم. خنده تلخی کردم و گفتم من هم بتو دروغ گفتم ترا نمی بخشم .
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 15:0  توسط !!!
|
تموم زندگيم رو به پاش ريختم براي داشتنش همه کار کردم به هر آب و آتيشي زدم از همه چيزم
گذشتم براي اينکه داشته باشمش پل هاي پشت سرم رو خراب کردم باخودم مي گفتم اونم داره
از همه چيزش مي گذره اونم به خاطر من خيلي سختي ديده به خاطر من از همه چيزش گذشته
و با همين فکر ها تموم مشکلاتم رو راحت حل مي کردم و با همه چيز کنار مي اومدم حالا که
سالها از اون موضوع مي گذره دارم فکر مي کنم واقعا اون از چيش براي من گذشت نه به
خاطر من پل ها شو خراب کرد نه خودشو به آب و آتيش زد هر کاري کرد به خاطر خودش بود
نه من ، فقط اين وسط من همه چيزم رو از دست دادم عمرم رو ، جوونيمو ، موقعيت هاي
مناسبمو ولي يه تجربه خيلي خوبي که بدست آوردم اين بود که به هر کسي دل نبندم و به هيچ
کس اعتماد نکنم و ...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 14:59  توسط !!!
|
شيشه دل را شکستن احتياجش سنگ نيست اين دل با نگاهي سرد پرپر مي شود با
خودم عهد بستم بار ديگر که تورا ديدم ... بگويم از تو دلگيرم ولي باز تو
را ديدم و گفتم :
بي تو ميميرم
....
....
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 15:13  توسط !!!
|
خیلی وقتا 
خیلی چیزا 
دست به دست هم میدن تا نتونی چیزی رو که دوست داری واسه همیشه داشته باشی
خیلی روزا میان و میرن که کم کم بوی جدایی میدن
خیلیها از این جدایی خوشحال میشن و خیلی ها هم ناراحت
اما ...
همه باید بدونن که هر چه قدر این جدایی سخت و دردناک باشه اما تحمل کردنش دل شیر میخواد که خیلیها اونو دارن و همیشه پاش میمونن!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 15:12  توسط !!!
|
خيلي سخته كه دلي روبا نگات دزديده باشي
وسط راه اما ازعشق،يه كمي ترسيده باشي
خيلي سخته كه بدونه واسه چيزي نگراني ازخودت مي پرسي يعني،ميشه اون بره زماني؟ 
خيلي سخته توي پاييزباغريبي آشنا شي اما
وقتي كه بهار شد يه جوري ازش جداشي
خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه بعد به اون بگي كه چشمات نمي خواد اونو ببينه
خيلي سخته كه ببيني كسي عاشقيش دروغه
چقدر از گريه اون شب،چشم تو سرش شلوغه
خيلي سخته واسه اون بشكنه يه روز غرورت اون نخواد ولي بمونه هميشه سنگ صبورت
خيلي سخته بودن تو واسه اون بشه عادت
ديگه بوسيدن دستات واسه اون بشه عبادت
خيلي سخته كه دل تو نكنه قصد تلافي تا كه بين دوپرستو نباشه هيچ اختلافي
خيلي سخته اونكه ديروز واسش يه رويا بودياز يادش رفته كه واسش تو تموم دنيا بودي
خيلي سخته بري يكشب واسه چيدن ستاره ولي تا رسيدي اونجا ببيني روزشد دوباره
خيلي سخته كه من وتو هميشه باهم بمونيم
انقدعاشق كه ندونن ديوونه كدوممونيم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 15:11  توسط !!!
|
به هیچ کس اعتماد نکن پسرک
به هیچ کس راز دل نگو پسرک
به هیچ کس نگو که دل بسته ام به تو
به هیچ کس نگو که عاشقش شدی
نه، نه ،نگو
نه، نه، به هیچ کس اعتماد نکن
به هیچ کس نگو که یک شبی کنار پنجره گریه کردی به خاطرش
به هیچ کس نگو که از دیدنش سرعت قلبت از ثانیه جلو می زنه
به هیچ کس نگو که روزها گذشت و پیر شدی در انتظار دیدنش
به هیچ کس نگو به هر دری زدی برای باز دوباره دیدنش
به هیچ کس نگو حتی کسی که چتر شد زیر بارون برای تو
به هیچ کس نگو حتی کسی که گفت عاشقت شده
به هیچ کس نگو حتی کسی که نیمه شب برای تو شعر گفته
به هیچ کس نگو حتی کسی که گفت از بی اعتناییت دلم شکسته
شک نکن اون روزی با تمام عشق تورو رها می کنه
نه نه کسی به احساس پاک تو که مثل یک گل شکفته ست توجهی نمی کنه
آری گل تازه شگفته ات به دست عابران چیده می شه
یا که زیر پایشان مثل یک علف لهیده می شه
دیدی که گفتم به هیچ کس اعتماد نکن
پس اگر اعتماد کردی و عاشقش شدی و قلب تو شکست گلایه ای نکن¨
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 15:11  توسط !!!
|
به هیچ کس اعتماد نکن پسرک
به هیچ کس راز دل نگو پسرک
به هیچ کس نگو که دل بسته ام به تو
به هیچ کس نگو که عاشقش شدی
نه، نه ،نگو
نه، نه، به هیچ کس اعتماد نکن
به هیچ کس نگو که یک شبی کنار پنجره گریه کردی به خاطرش
به هیچ کس نگو که از دیدنش سرعت قلبت از ثانیه جلو می زنه
به هیچ کس نگو که روزها گذشت و پیر شدی در انتظار دیدنش
به هیچ کس نگو به هر دری زدی برای باز دوباره دیدنش
به هیچ کس نگو حتی کسی که چتر شد زیر بارون برای تو
به هیچ کس نگو حتی کسی که گفت عاشقت شده
به هیچ کس نگو حتی کسی که نیمه شب برای تو شعر گفته
به هیچ کس نگو حتی کسی که گفت از بی اعتناییت دلم شکسته
شک نکن اون روزی با تمام عشق تورو رها می کنه
نه نه کسی به احساس پاک تو که مثل یک گل شکفته ست توجهی نمی کنه
آری گل تازه شگفته ات به دست عابران چیده می شه
یا که زیر پایشان مثل یک علف لهیده می شه
دیدی که گفتم به هیچ کس اعتماد نکن
پس اگر اعتماد کردی و عاشقش شدی و قلب تو شکست گلایه ای نکن¨
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 15:10  توسط !!!
|
نمی آد حتی تو رویا دل ای دل
بی کسی رسمه تو دنیامگه من مردم که بغض کردی
دیگه عادت شده نامردی
آروم بگیر دیگه بسته دلم
هیشگی به دادت نمی رسه دلم
عادت بکن به تنهایی دلم
نداری تو دلش جایی
چشم انتظاری
گریه و زاری بسه
هرچی غمه تو دنیا واسه هرچی بی کسه
باز بیقراری دلم بازم میباری دلم
غصه نخور عزیزم خدارو داری دلم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 15:9  توسط !!!
|
چقدر سخته تنها پناه لحظه هات تنهات بذاره و بره
چقدر سخته تحمل تنهایی وتنها شدن
چقدر سخته احساس کنی کسی که تو رو میخواست حالا دیگه براش هیچ اهمیتی نداری
چقدر سخته هیچ کس نتونه دوست داشتنتو درک کنه
چقدر سخته کسی که تو تنهاییات همیشه بهش فکر می کردی حالا دیگه رفته باشه
چقدر سخته کسی که احساس میکردی ما توإ حالا دیگه مال تو نباشه
واااااااااای خدا جونم
چقدر سخته کسی که حاضری جونتو ،همه ی زندگیتو براش بدی حالا دیگه .....
چقدر سخته تا آخر عمرت تنها بمونی
چقدر سخته تا آخر عمر انتظارشو بکشی اما هیچ وقت نیاد
چقدر سخته تنها پناه لحظه هات حالا دیگه پناه گاه دیگه ای داشته باشه
نوشته شده توسط شهاب
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 20:23  توسط !!!
|
نوشته شده توسط محمد رضا
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 16:2  توسط !!!
|
يکي عاشق بود يکي عاشق نبود
يکي عاشق بود... يکي عاشق نبود...؛هيچکس مثل خدا عاشق معشوقش(ما انسان ها) نبود
يه روز عاشقش بودم ،يعني با تموم وجودم مي خواستمش اما... نميدونم چرا خدا وسط عاشقي من بلند گفت:-کات- اما ديگه نگفت:صدا-نور- حرکت
نمي دونم چرا؟شايد من
عاشقي و خوب بازي نکردم -اما بذارين يه چيزي ؛ به حقانيتش قسم ،هم باهاش
خنديدم ،گريه کردم،حتي براش درد کشيدم.اما نميدونم؟.
اون اصلا نقشش رو خوب بلد نبود بازي کنه.زيرِ صداش يه جوري تملق بود-من عاشق بودم،اما اون معشوق نبود!!!
اينه که موضوع نوشته ام رو گذاشتم" يکي بود... يکي نبود... غير از خداي مهربون هيچکس ديگه عاشق نبود"
نوشته شده توسط شهاب
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 12:16  توسط !!!
|
شبی تاریک و پر از سکوت در اتاقم تنهاتر از همیشه... ناامید از فردایی روشن... بازم نقش چشمات در خیالم... تنها جایی که با همه بی قراریهام احساس آرامش میکنم... خاطرات با تو بودن در حال رفت وآمد در ذهنم هستن... هنوز چشم به راهتم دیونه... آخه چرا این نفسام تلخه واسم؟ ای کاش زودتر از موعود مقررم فرشته مرگ مرا به کام خویش می گرفت و این روح خسته را به آسمونا میبرد... هر جا که باشه دیگه بدتر از این جا که نیست... شاید این جوری یک بار بمیرم... ولی الان همه لحظاتم شده مردن و زنده شدن... بذار حداقل یک کم از قصه عشقمون بگم تا شاید خوابم ببره... یکی بود یکی نبود غیر خدا هیچکی نبود یکی عاشقی بود که یک معبودی داشت... عاشقه دل خوش به وجود معبودش بود و پرستش اون بالاترین عبادتش بود... نمیدونست که یک روز الهه اش میره دنبال سرنوشتش و اونو تنها میزاره... و هیچی جز یادش براش یادگاری نمیزاره... نشنیدم چی گفتی: یک کم تندتر بگو: چی! روزهای شاد هم داشتیم! خوبه! ولی میدونی چیه: این حرفتم باور میکنم آره روزهای شاد هم داشتیم ولی این قدر روزای غمگین داشتیم که شادیهای کوچیکمون لا به لای دریای غمها گم شدن...
نوشته شده توسط شهاب
+ نوشته شده در دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 19:58  توسط !!!
|
آدما دل دارن
دلا آدمن
دلا اشک دارن . اشکا دل دارن . آدما اشک دارن
اما چرا بعضی وقتا این بغض لعنتی میشکنه و اشکات سرازیر میشن؟؟؟؟؟؟
وقتی که تنهایی . تنهای تنهای تنها ...
خاطرات روزای تبخ و شیرینت رو بیاد میاری ...
اما خاطرات لحظات شیرین دیگه جذابیتی ندارن واست اما به محض اینکه خاطرات تلخت رو به یاد میاری اشکات هم سرازیر میشه...
وقتی که عشقت رو به یاد خودت میاری ...
وقتی که اونی رو که از دستش دادی به یاد میاری و وقتی که ...
اما اینا همه قانون طبیعتند اشک ، گریه ، محبت ، دوست داشتن ، عشق و...
عاشق باش ، خندان ، شاد و بعضی وقتها گریان ...
نوشته شده توسط محمدرضا
+ نوشته شده در دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 19:54  توسط !!!
|
عشق واقعی
پسري يه دختري رو خيلي دوست داشت که توي يه سي دی فروشي کار ميکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هيچي نگفت. هر روز به اون فروشگاه ميرفت و يک سي دي مي خريد فقط بخاطر صحبت کردن با اون... بعد از يک ماه پسرک مرد... وقتي دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد... دخترک ديد که تمامي سي دي ها باز نشده... دخترک گريه کرد و گريه کرد تا مرد... ميدوني چرا گريه ميکرد؟ چون تمام نامه هاي عاشقانه اش رو توي جعبه سي دي مي زاشت.
نوشته شده توسط محمدرضا
+ نوشته شده در دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 19:53  توسط !!!
|